93/2/21
سلام عزيزم. ديروز ساعت 3 كه از مهدكودك تحويلت گرفتم سريع به جمع دوستات رفتي و يك سري عكس ازتون انداختيم و بعد هم شما مشغول تاب بازي شدي. از اونجا كه بابا مهدي هم آرايشگاه بايد مي رفت تصميم گرفتم كه ببرمت پارك ستارخان و تو راه كه داشتيم مي رفتيم شما رو به بابا كردي و گفتي بابا ميخواي بري سيبيلات رو برداري من و بابا هم
. بعد بابا گفت نه ميخوام ببرمت سيبيلاي شما رو بردارم. شما هم سريع گفتي نه من كه سيبيل ندارم
. دوباره بابا گفت اصلا مهديس مي خوام ببرمت كچلت كنم شما هم ديگه شروع كردي به غر غر كردن كه نه من نمي خوام كچل كنم. خلاصه بابا مارو گذاشت پارك ستارخان و 2 ساعت اونجا بازي كردي و بعد هم بابا گفت بريم يه سر بازارچه سنتي ستارخان و اونجا هم كه شما هرچي ميديدي ميخواستي اول پاستيل و بعد هم بابا آبميوه خريد. بعد ازاونجا كه اومديم بيرون پارك جلوش بود و شما دوباره تقاضاي رفتن به پارك كردي و بابا هم گفت باشه و آخر سر هم بلال خوردي و ساعت 8 هم برگشتيم.

مهديس ـ رايا ـ آويسا ـ صدف












رايا - صدف - مهديس - اميرعلي


93/2/21 
